چوب اسیدپاشی کرمانشاه کرمانشاه اخبار حوادث

چوب: اسیدپاشی کرمانشاه کرمانشاه اخبار حوادث

گت بلاگز اخبار حوادث دلم جهت باندهای اکو که درخانه دارم تنگ شده/ پسرخوبی بودم،نمی دانم در مشروب چه ریخته بودند ، قاتل ستایش

روزنامه شرق با امیرحسین؛ نوجوانی که ستایش دختر افغانستانی را به قتل رسانده مصاحبه کرده است.

دلم جهت باندهای اکو که درخانه دارم تنگ شده/ پسرخوبی بودم،نمی دانم در مشروب چه ریخته بودند ، قاتل ستایش

قاتل ستایش:دلم جهت باندهای اکو که درخانه دارم تنگ شده/پسرخوبی بودم،نمی دانم در مشروب چه ریخته بودند

عبارات مهم : زندان

روزنامه شرق با امیرحسین؛ نوجوانی که ستایش دختر افغانستانی را به قتل رسانده مصاحبه کرده است.

دلم جهت باندهای اکو که درخانه دارم تنگ شده/ پسرخوبی بودم،نمی دانم در مشروب چه ریخته بودند ، قاتل ستایش

این مصاحبه را می خوانید:

امیرحسین! فکر می کنی آیا آن اتفاق افتاد؟ اصلا قصد قبلی داشتی؟

روزنامه شرق با امیرحسین؛ نوجوانی که ستایش دختر افغانستانی را به قتل رسانده مصاحبه کرده است.

نه به خدا اصلا نفهمیدم چه شد و چه چیزی توی مشروبم مخلوط کرده بودند اصلا نمی دانم آیا این طوری شد.

تو قبلش چیزی استفاده کرده بودی؟

فقط عرق خالی بود.

قبل از این اتفاق اوضاع چطور بود؟ دوستان صمیمی داشتی؟

دلم جهت باندهای اکو که درخانه دارم تنگ شده/ پسرخوبی بودم،نمی دانم در مشروب چه ریخته بودند ، قاتل ستایش

بچه بودم بازی می کردم، بعد از ظهرها توپ پلاستیکی می آوردم بازی می کردم. بعضی وقت ها می رفتیم قهوه خانه… با گوشی گوشی تلفن همراه بازی می کردم، به خدا اصلا توی محل سرم را اوج نمی کردم… به خدا این طوری که می گویند نبود…

دوست صمیمی داشتی؟ اسمشان یادت می آید؟

یکی محمد بود و آن یکی امین که فامیلی اش یادم رفته هم کلاسی نبودیم، ولی توی یک محل بودیم. محمد کوچک تر بود و امین سه سال بزرگ تر بود، من متولد ٧٨ هستم و او ٧٥ بود.

روزنامه شرق با امیرحسین؛ نوجوانی که ستایش دختر افغانستانی را به قتل رسانده مصاحبه کرده است.

آنها فهمیدند تو این کار را کردی؟

بله فهمیدند. اصلا از آن زمانی که این اتفاق افتاده نه زنگ زدم نه تماس گرفتم . رویم نمی شود.

دلم جهت باندهای اکو که درخانه دارم تنگ شده/ پسرخوبی بودم،نمی دانم در مشروب چه ریخته بودند ، قاتل ستایش

دلت برایشان تنگ نشده؟

چرا ولی رویم نمی شود زنگ بزنم. دلم می خواهد زنگ بزنم بپرسم موزیک تازه چه آمده. کاش با یکی که حرف می زنم، با من حرف های عادی بزند، نگوید آیا چرا چرا… انگار من از تلفن عمومی زنگ زده ام حالشان را بپرسم… .

آن روزی که اتفاق افتاد ستایش را طبقه اوج بردی چیزی نگفت؟

نه چیزی یادم نیست. آن قدر الکل مصرف کرده بودم که گیج گیج بودم و نفهمیدم چه کار کردم.

ستایش را چقدر می شناختی؟

می آمد منزل ما و با فرزند خواهرم بازی می کرد. آن قدر کوچک بود که حد نداشت و به خدا، به قرآن من اصلا هیچ فکری راجع به اش نمی کردم.

درس تو چطور بود؟

زیاد خوب نبود، ولی در مدرسه ممتاز اخلاق شده است بودم. دوسال پشت سر هم ممتاز اخلاق شده است بودم.

دلت جهت مدرسه رفتن تنگ نشده؟

آیا خیلی… خیلی دلم می خواهد بروم مدرسه فقط یک ساعت بشوم آدم عادی. گاهی به مدیر مدرسه مان زنگ می زنم و با او حرف می زنم.

تصویر العمل او چگونه است؟

او هم می گوید تو که آن قدر فرزند خوبی بودی، چطور این اتفاق برایت افتاده.

فکر می کنی آخرش چه می شود امیرحسین؟

… نمی دانم به خدا…

از مردن می ترسی؟

…بله.

توی همه این روزهایی که زندان بودی سخت ترین وقتش چه زمانی بود؟

موقعی که دادگاه داشتیم و خانواده ستایش می آمدند خیلی سخت بود. شرمنده ارزش بودم.

هیچ وقت به خانواده اش چیزی نگفتی؟

رویم نمی شود… .

الان در زندان بزرگ سالان هستی؟ سخت نیست؟

اذیت که می شوم، ولی به خاطر کاری که کرده ام تحمل می کنم.

واکنش‌ها زندانیان چگونه است؟

در ظاهر خوب اند، ولی پشت سرم خیلی حرف می زنند.

به عنوان نمونه چه می گویند؟

چندبار قصد آزار داشتند که وکیل بند نگذاشت.

توی کانون هم همین بود؟

توی کانون هم فرزند ها اذیت می کردند.

امیرحسین، روزهای اول زندان تصویر العمل ها چطور بود؟

من تا پنج، شش ماه اول به زور حرف می زدم، اصلا شوکه بودم و نمی دانستم چه می گویم. یک دیوانه روانی کامل شده است بودم. هر شب کابوس می دیدم.

تصویر العمل زندانی ها چطور بود؟

پنج ماه قرنطینه بودم و کسی من را نمی شناخت.

متلک می گویند؟

اسمم را صدا نمی زنند. اعصابم را که می خواهند خرد کنند می گویند ستایش: ستایش بیا، ستایش برو، ستایش بخواب، ستایش غذا بخور، ستایش بمیر.

جهت چه کارهایی دلت تنگ شده؟

دلم می خواهد بروم سر زندگی ام، با فرزند خواهرم بازی کنم، الان نزدیک یک سال است که او را ندیده ام؛ دلم می خواهد ببینمش.

دایی خوبی هستی؟

من خیلی دوستش داشتم (می خندد).

فکر می کنی آینده خواهرزاده ات توی خیرآباد چگونه باشد؟

خدا بخواهد و آزاد شوم، همه را از آن محل جمع می کنم و می روم.

توی زندان دوست صمیمی داری؟

اینجا کسی از من خوشش نمی آید.

اهل محل دوستت داشتند؟ منزل ستایش می رفتی؟

من را در محله دوست داشتند. منزل ارزش نمی رفتم، ولی حیاطشان کوچک بود و پتو که می شستند در منزل ما پهن می کردند.

هیچ وقت حرف خاصی توی دادگاه نزدند؟

نه، فقط می گفتند عقل و شعورت کامل است و اعدام می شوی.

چقدر طول کشید تا فهمیدی چه کرده ای؟

آن قدر مست بودم که یک روز گذشت تا بفهمم چه کرده ام.

گریه می کردی؟

بله.

به چه کسی گفتی؟

به دامادمان و امام جمعه خیرآباد و بعد رفتیم کلانتری.

آیا ستایش را گزینش کردی؟

به خدا اصلا گزینش نبود… من اصلا میل به جنسی نداشتم. ستایش فرزند بود به خدا. به خدا هیچ چیزی یادم نمی آید.

دلت جهت منزل تنگ نشده؟

برای باندهای اکو دلم تنگ شده. دیدی باندهایم را؟ وای خدا چقدر سونی بازی می کردیم… . جان من باندهایم را ندیدی رفتی منزل ما؟

دیدم.. با باندها چه گوش می کردی؟

موزیک علی بابا گوش می کردم. دیس لاو گوش می کردم، عاشق علی بابا هستم… موزیک تازه نخوانده؟ حتما خوانده… .

دلت می خواهد علی بابا را ببینی؟

زیاااد. خیلی دلم می خواهد. هیچ آدرسی ازش پیدا نکردم… .

یکی از شعرهای علی بابا را می خوانی جهت من؟

یه میز گرد دوباره منو تو یه کیک

خوش اومدی غریبه قدمت رو چشم

به آینده فکر می کنی؟

شب ها خیلی فکر می کنم. دلم می خواهد خانواده ستایش گذشت کنند. در حق من ظلم شد. همان روزی که خودم را معرفی کردم، باید از من آزمایش خون می گرفتند، ولی نگرفتند و گفتند توی حالت عادی بوده. تو الکل من نمی دانم چه بود. از بالای خیرآباد گرفته بودم.

از خانواده ات دلگیری امیرحسین؟

دلم جهت بابام می سوزد، ولی آنها را مقصر می دانم. بابام نمی گذاشت خواهرهایم قبل از ازدواج از منزل بیرون بروند. تا هنگامی که ازدواج کردند گوشی نداشتند، ولی در اختیار من همه چیز گذاشت و پیگیر کارم نبود.

تو فکر می کنی کار درستی می کرد؟

بله دیگر. آنها سروسامان گرفتند و فرزند دارند، ولی من گوشه زندان افتادم. راستی یک چیزی بگویم؟خیلی دوست داشتم یک بار با خانواده ستایش حرف بزنم، ولی رویم نمی شود.

چه دوست داری بگویی؟ بگو من به آنها می گویم.

بگو من فرزند بودم، امیرحسین را می شناختید. بگو برایتان پتویتان را که می شستید آویزان می کرد، در محل همه قبولش داشتند.

یک بار شیطان گولش زد و این جرم را انجام داد. بگو امیرحسین همان بود که سرش را اوج نمی کرد. بگو حیاط منزل تان کوچک بود پتو را می شستید صدا می کردید ببرد در منزل ارزش روی بند پهنش کند…، بگو من همانم.

واژه های کلیدی: زندان | فرزند | مدرسه | زندانی | خانواده | قاتل ستایش | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs